بزاق زالوها به ماده ی بی حس کننده ی خاصی آمیخته است و مرد بی حس می شود ... گرم گفت و گو زیر آفتاب گرم گفت و گو با زالوهای خنکی که رفته رفته داغ می شوند گرم گفت و گو به زبان خون با حضوری خونخوار گرم گفت گو با گفت گو با گفت بگو ... مرد با من با او با زالوها بازالوها با زالوها بازالوها ... با زالوها چه کار کنیم راستی بچه ها؟ (درشت می شوند درشت و درشت تر ... داغ و داغ تر ... سیاه و سیاه تر ... آنقدر ورم می کنند که تقریبن به چهار یا پنج برابر حجم خود ...) حبیب خداست بچه ها ... مهمان حبیب خداست ... مگر پدر بزرگ نگفتش؟ زالوها ... زالوها ... زالوها ...
نکته ی روز : اگر همه ی صدقات فقط از سر همدردی و محبت داده می شد همه ی گدایان مدت ها قبل یکجا از گرسنگی مرده بودند ... نیچه
به گاردلیا : خنده دار است اما نخند ... داده ام بنویسند پشت یکی از همین شب ها پشت یکی از همین روزها پشت یکی از همین ... من اعتراض دارم گاردلیا ... من اعتراض دارم ... برو به خودش هم بگو ... بگو فدرس به تو (شما) اعتراض داره بهش بگو فدرس گفته این چه وضعیه دیگه؟؟ بگو فدرس گفته من می دهم خنده دار است اما نخند را بچسبانند پشت خودم توی این روزها و شب ها که نه روزم و نه شب آن هم درست وسط همین روزها و شب ها ... بهش بگو گاردلیا ... بهش بگو ...
گاردلیا به فدرس : حوصله کن گلم ... حوصله کن ... من که تو را در انعکاس قریب این همه سال دیده ام ... در صف خاموش چمدان ها ... ایستگاه ... اتوبوس ... حوصله کن ... خواهیم رفت .... زیر گوشم زمزمه می کنی : "نگاه کن گاردلیا ! هنوز یکنفر آنجاست! روزنامه انتظار تن خسته اش را می کشد ... از جنس صبح و سکوت و آرامش است ..." ... پلک هایت سنگین شده ... می خواهی از آن ستاره ای بگویم که به گردنم آویخته ام ... نه ...! نه فدرس ... بیا حرف نزنیم ... بیا تماشا کنیم ... من نگاه عجیب آن گوزن را می شناسم ... لبخند می زنی ... می بینی ... ؟ بسته ی هوایی تلخ و خوش و گزنده و دلپذیرم ... پرده ی پوسیده را بدر و طعم تلخت را کرانه ی حنجره ام کن ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر