۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

آفتاب و ذره و فدرس و گاردلیا

 گاردلیا به فدرس : روی نود و پنجمین دانه ی تسبیح  پدر بزرگ آویزان شده ام ... نود و پنج بار هی توی عمق عمیق چشم هایش اشک هایم را شراب می اندازم و ... حالا خیال کن جایی دور و بر تن داغ خلیج پارس نشسته ایم و هفت سین چیده ایم ... من لبخند زده ام جلوی چشم هایت تا چلیک کند مردمکت روی مردمکم ... تو با اندوهی شور آخرین روزه ات را افطار می کنی ... گل بادام به  گیسوانم می زنی و من عروس همه ی خوشه های سوخته ی اقاقیا می شوم ... آنوقت سرمشق جهان وطنیم را مشق می کنی و روی بی وطنی ام خط می کشی ... و ... سال را تحویل می کنیم ... می بینی؟  چشمم به  چشم خورشید فرداست فدرسم ...به انتظار اولین سپیده ی نوروزی  و تعبیر خواب کبود ستاره ها ... تا طلوع خورشید ... تا خود خود خورشید ... خورشیدی از پشت قله های  آرزوهای ارغوانی مادر و با خبر از نهایت شادی های ابدی خواب های پدر وقتی که دست هایش به دست های پدر بزرگ گره خورده ... خورشیدی که از بلندای شکوهمند دماوند کشیده می شود و می ریزد  توی همه ی عصبهای آسیب دیده ام ... خورشیدی که  نورش را پهن می کند روی  دلم تا زخم هایم را ضدعفونی کند ... آنوقت من دستم را می اندازم دور شانه اش و می گویم تو چه گرمی آفتاب ... تو چه سخاوتمندی ... تو مرا می بری و تنم را می زنی به تن روشن دخترم "تجن" ... تو چه مهربانی ... تو چه خوبی آفتاب ... تو مرا می کشی و می بری به حظ بردن از بلندای قامت پسرم "البرز" ... تو چه داغی آفتاب چه صبوری ... تو  مرا می کشی و می بری توی گرمسیر کویر تنور خانه ی مادر بزرگ ... می کشی و می بری به سرزمین نیاکانم در پناه  اهورای زرتشت ... می کشی و می بری تا سبزی کهنسال صنوبر خانه ی پدری ... می بری و دهن باز می کنی و "ها" می کنی روی واژه ی رنج ... و ... یکهو ... یک فوج چلچله با بال های سبک مرا  کشیدند و بردند ... بردند ... بردند ... بی هیچ رد پایی از نبض جهان ... عبایت فدرس ... عبای آن روزهایت فدرس ... عبای این روزهایت فدرس ... عبای فرداهایت ... بکش روی  سرم تا  نود و پنجمین دانه ی تسبیح پدر بزرگ ... تا نود و پنجمین ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...