۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

مرا ببخش به کناره های تجن ...

 گاردلیا به فدرس : خوب یادم هست  طعم شور اشکم  روی پرز پتو ... اولین نگاه اولین کلام  ... نقش عجیب دستت  آنروز ... مینیاتور ... هنوز تا همیشه همان گاردلیای عاشق هستم با همه ی همان خدا خدا کردن ها و دل دل کردن ها ... با همه ی کم بودنم ... که می دانم/ی چقدر کم هستم برای تو ... تو ... تو که عطرت تمام محدوده ی حضور مرا پر کرد ... تو که ذهنت جزیره ای است توی بهشت و کشتی کهنه ی من نشست کرده ... لنگر انداخته ... ماسیده روی سطح ماسه ی تو ...  بیا آرام  روبرویم بنشین ... من می شوم همان کومورهای نیم سوز و تو فدرس فیلسوف عارف من ... من می شوم برف دی ماه و تو بشو شاعر شعرهای  زخم های زمین  ... تو بشو  سیب سبب همه ی شبهای بیدار و و همه ی نترسیدن های من ... تو بشو سبب سیب همه ی گریه ها و پا به زمین  کوبیدن ها  ...  تو بشو سبب همه ی به کوه زدنها و پریدن ها  ... تو بشو سبب نوشتن / حیات/ تلو تلو ... تو بشو فیه مافیه ی من ... تو بشو سبب نماز و نفس ربانی پدر بزرگ روی سرم / قلبم ...آخ قلبم ... امروز را اصلن حساب نکن فدرسم ... امروز را حساب نکن ... امروز را بپاش روی تن گرم همه ی ترانه ها ... امروز را ببخش به سوت هزارباره دلنشین چمدان روی سنگفرش ... امروز را ببر زیر باران و بشور ... امروز را  ... قلبم کش می آید درست سه برابر عرض شانه ات ... می کوبم خودم را به بتون آرمه شده ی سینه ات ... امروز را ببخش به سرگیجه ی سرشارم از عطر تنت ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...