گاردلیا به فدرس : از همه ی روزن های بسته به دنبال شعاعی از نور دست و پا می زنم باور کن هنوز درک مفهوم بعضی کلمات بسیار دور برایم نزدیک است ... کلمه جنبه ی آوایی اش را از دست می دهد و یک پارچه دود و خون و فریاد می شود ... تنها یک واژه نیست ... مفهوم است ... سرزمین اجدادی من و تو /ما ... تو به آفتاب نگاه می کنی و همه ی روزهای رفته ... به کوچ و همه ی بر نگشتن ها ... به حجم سنگین غربت ... من به ذره هایی از خودمان که هنوز در خاک ریشه دارد ...نفس می کشد ... زنده و گرم مثل تن سبز تبریزی های ته باغ ... صورتم را وسط قاب چوبی می گذارم ... زوم می کنی روی خطوط ... فلش ...تلیک ... خرداد کثیفی بود ... تیر با سوزش کشنده ی تیرهای فلزی ... فصل کثیفی ست و هی بوی خون توی بینی ات می پیچد ... رگت به شکل عجیبی ورم کرده ... دستت یاغی شده قلم خرد می کند ... بطن این انگشت فلسفه اش زایش است ... نوزاد کلمه روی دامن من ... روی دامن گاردلیا که مفهوم مام کودک تو را دارد ... تو پرده نشین همه ی پرده های دریده شدی و من گاردلیا بانوی زنده و حقیقی تو با همه ی استواریم بر باور تمام تو روی دست نازنینت بوسه می زنم و تو را به نام "نور" قسم می دهم تا باز دامن مرا از بوییدن و بوسیدن نوزادی دیگر از شعر سرشار کنی ... بنویس نازنینم از " ایران" ....
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر